فریدریش نیچه

این متن، ستایشی تلخ و هشدارآمیز از استقلال فردی است؛ راهی دشوار و پرخطر که تنها انسان‌های نیرومند و جسور توان پیمودنش را دارند، اما بهای آن اغلب تنهایی، سوءفهم و بی‌بازگشتی است.

It is the business of the very few to be in-dependent; it is a privilege of the strong. And whoever attempts it, even with the best right, but without being OBLIGED to do so, proves that he is probably not only strong, but also daring beyond measure.
He enters into a labyrinth, he multiplies a thousandfold the dangers which life in itself already brings with it; not the least of which is that no one can see how and where he loses his way, becomes isolated, and is torn piecemeal by some minotaur of conscience. Supposing such a one comes to grief, it is so far from the comprehension of men that they neither feel it, nor sympathize with it. And he can-not any longer go back! He cannot even go back again to the sympathy of men!

–Friedrich Nietzsche
مستقل زیستن تنها از عهدهٔ اقلیتی انگشت‌شمار برمی‌آید؛ امتیازی که در انحصارِ قدرتمندان است. هر آن‌کس که پای در این راه می‌گذارد، حتی اگر کاملاً محق باشد اما هیچ اجباری او را به این کار وادار نکرده باشد، نشان می‌دهد که افزون بر قدرت، از جسارتی بی‌حدومرز نیز برخوردار است. او پای در هزارتویی می‌نهد و خطراتِ ذاتیِ زندگی را هزارچندان می‌کند؛ کمترینِ این خطرات آن است که از چشم همگان پنهان می‌ماند کجا و چگونه راه را گم کرده، در انزوا فرو رفته و چنگالِ مینوتورِ وجدان پاره‌پاره‌اش کرده است. اگر چنین فردی به ورطهٔ تباهی و مصیبت نیز بیفتد، درکِ وضع او چنان از توانِ مردمان خارج است که نه او را می‌فهمند و نه دلی برایش می‌سوزانند. دیگر راهِ بازگشتی برای او نیست! او حتی از بازگشت به آغوشِ همدردانهٔ دیگر انسان‌ها نیز محروم است!

–فریدریش نیچه